کردان حالا در بستر بیماری است و دروغگو بودناش یک سردرگمی احساسی را هم به ما تحمیل میکند.شهید دکتر کردان
مصطفی ناطق، روزنامه نیمنما
علی کردان، مردی که استیضاح شدنش یک سال و یک هفته پیش دل خیلیها را خنک کرد، حالا در بستر بیماری است و احوال رقتانگیزی دارد. جوانفکر، مشاور مطبوعاتی احمدینژاد، دلیل بیماری کردان را «جراحتهای دوران جنگ» اعلام کرده و گفته که «فشارهای روحی وارده در یک سال گذشته» باعث بدتر شدن وضع سلامتی علی کردان شدهاند.
ماجرای مدرک تقلبی کردان و پای فشردنش بر دروغی چنین رسوا، حتی با معیارهای اخلاقی افرادی همچون بیژن نوباوه و احمد توکلی هم جور درنمیآمد و نهایت استفاده را هم از آن موقعیت بردند. رسوایی کردان چنان بزرگ بود که حتی پشتیبانی احمدینژاد از او هم به ضرر خود احمدینژاد تمام شد. حتی دفتر رهبری هم حاضر نشد از کردان حمایت کند.
چوپان دروغگویی که قرار بود برگزاری «انتخابات» خرداد ۸۸ را کارگردانی کند، در سخنانش در جلسهٔ استیضاح، از جمله به جراحت جنگیاش اشاره کرد و بی آن که کسی به این مسأله اهمیت بدهد، سعی کرد بگوید سابقه جنگیاش را به خاطر خلوص نیتش پنهان کردهبوده، بی آنکه کسی بپرسد اگر پنهان کردهبودی، چه نیازی به بیان کردنش بود؟
کردان حالا در بستر بیماری است و من و تو با در نظر داشتن آن سابقه، به یقین نمیدانیم بیماری او ناشی از جراحتی است که در دفاع از کشورمان برداشته، یا منشأ دیگری دارد. این است که دروغ و دروغگو را از هر طرف بنگری شر تازهای کشف میکنی. اگر دروغ گفتنش درباره دکترای افتخاری مایهٔ شرمساری علمی و سیاسی بیشتر کشورمان شد، دروغگو بودن خود کردان حالا یک سردرگمی احساسی را هم به ما تحمیل میکند. نمیدانیم او سربازی زخمبرداشته است یا فقط بیماری بدحال. لابد خیلیها خواهندگفت چنین دروغگویی، حکماً رنگ جبهه را هم ندیدهاست. و باید پرسید از کجا میدانید؟ آیا حضور در یک موقعیت (مانند جبهه) اینقدر تعیینکننده است که بتواند تمام رفتارهای بعدی یک شخص را هم تعیین کند؟ این هم آسیب معرفتی دیگری است که دروغگو به ما میزند: ما را در موقعیتی قرار میدهد که انگیزه مضاعفی برای سادهانگاری و تعمیمدهی بیابیم. آیا محال است که یکی در صف نخست نبرد، دلیرانه رزمیدهباشد و زمانی پس از آن، آلوده زشتیهای فراوان شدهباشد؟ و اگر محال نباشد، آیا نگریستن بر نمونههای چنین هبوطی نباید ما را متوجهتر کند، به این که او با آن سابقهاش به چنین راهی رفت، تو برو سر کار خویش گیر. راه این خیر با آن سابقه ناراستی بستهتر میشود و راه آن شر هموارتر.
نگریستن بر احوال علی کردان، در ضمن فرصتی برای بازبینی در احوال و اصول خود است. برخی از ما قرار گذاشتیم شعار مرگ ندهیم. اما مرگ لزوماً در غالب خشونت ظاهر نمیشود. اگر دشمنمان را ببینیم که رو به هلاکت است، آیا در دل خشنود خواهیمبود؟ اگر تیغه گیوتین را ببینیم که بی دخالت ما بر گردن مخالفی فرود میآید، آیا باید خاموش و راضی به تماشا ایستاد؟
اگر دوری از خشونت را نه به عنوان روش، که به عنوان اصل برگیریم، آیا میتوان چنان از شفقت تهی شد که از درد مهلک دیگری خشنود بود؟
ماجرای مدرک تقلبی کردان و پای فشردنش بر دروغی چنین رسوا، حتی با معیارهای اخلاقی افرادی همچون بیژن نوباوه و احمد توکلی هم جور درنمیآمد و نهایت استفاده را هم از آن موقعیت بردند. رسوایی کردان چنان بزرگ بود که حتی پشتیبانی احمدینژاد از او هم به ضرر خود احمدینژاد تمام شد. حتی دفتر رهبری هم حاضر نشد از کردان حمایت کند.
چوپان دروغگویی که قرار بود برگزاری «انتخابات» خرداد ۸۸ را کارگردانی کند، در سخنانش در جلسهٔ استیضاح، از جمله به جراحت جنگیاش اشاره کرد و بی آن که کسی به این مسأله اهمیت بدهد، سعی کرد بگوید سابقه جنگیاش را به خاطر خلوص نیتش پنهان کردهبوده، بی آنکه کسی بپرسد اگر پنهان کردهبودی، چه نیازی به بیان کردنش بود؟
کردان حالا در بستر بیماری است و من و تو با در نظر داشتن آن سابقه، به یقین نمیدانیم بیماری او ناشی از جراحتی است که در دفاع از کشورمان برداشته، یا منشأ دیگری دارد. این است که دروغ و دروغگو را از هر طرف بنگری شر تازهای کشف میکنی. اگر دروغ گفتنش درباره دکترای افتخاری مایهٔ شرمساری علمی و سیاسی بیشتر کشورمان شد، دروغگو بودن خود کردان حالا یک سردرگمی احساسی را هم به ما تحمیل میکند. نمیدانیم او سربازی زخمبرداشته است یا فقط بیماری بدحال. لابد خیلیها خواهندگفت چنین دروغگویی، حکماً رنگ جبهه را هم ندیدهاست. و باید پرسید از کجا میدانید؟ آیا حضور در یک موقعیت (مانند جبهه) اینقدر تعیینکننده است که بتواند تمام رفتارهای بعدی یک شخص را هم تعیین کند؟ این هم آسیب معرفتی دیگری است که دروغگو به ما میزند: ما را در موقعیتی قرار میدهد که انگیزه مضاعفی برای سادهانگاری و تعمیمدهی بیابیم. آیا محال است که یکی در صف نخست نبرد، دلیرانه رزمیدهباشد و زمانی پس از آن، آلوده زشتیهای فراوان شدهباشد؟ و اگر محال نباشد، آیا نگریستن بر نمونههای چنین هبوطی نباید ما را متوجهتر کند، به این که او با آن سابقهاش به چنین راهی رفت، تو برو سر کار خویش گیر. راه این خیر با آن سابقه ناراستی بستهتر میشود و راه آن شر هموارتر.
نگریستن بر احوال علی کردان، در ضمن فرصتی برای بازبینی در احوال و اصول خود است. برخی از ما قرار گذاشتیم شعار مرگ ندهیم. اما مرگ لزوماً در غالب خشونت ظاهر نمیشود. اگر دشمنمان را ببینیم که رو به هلاکت است، آیا در دل خشنود خواهیمبود؟ اگر تیغه گیوتین را ببینیم که بی دخالت ما بر گردن مخالفی فرود میآید، آیا باید خاموش و راضی به تماشا ایستاد؟
اگر دوری از خشونت را نه به عنوان روش، که به عنوان اصل برگیریم، آیا میتوان چنان از شفقت تهی شد که از درد مهلک دیگری خشنود بود؟
نظر ها (16)
-
|2009-11-21 07:45:46 امینیبه قولی « صدام هم جبهه بوده است » موضوع خوشحالی از مرگ نیست که با منش ضد خشونت بودن یا مطابق آن مَثل اخلاقي سعدی علیه الرحمه ناسازگار باشد . موضوع مرگ دروغ و سیاست بازی است که دروغ را در سرلوحه عمل سیاسی و اجتماعی خویش قرار داده بود . خوشحالی بر مرگ او خوشحالی بر مرگ یک انسان نیست ، خوشحالی بر از گردونه خارچ شدن یک منش ضد انسانی است . خوشحالی از مرگ « یک عمل ناصالح است » . مضافا بر این که اعتراض بر دروغگوئی دولتی است که مردم بر همین صفت زشت او معترض بوده اند .
-
|2009-11-21 08:20:15 نرگسخدايا آنگونه زنده ام بدار كه از زنده بودنم نشكند دل كسي
و آنگونه بميران كه از نبودنم به وجد نايد دل كسي !
-
|2009-11-21 12:59:06 مریماین سوال مهمی است که آدم را در موقعیت پیچیدهای قرار میدهد.
اما من دقیقا نمیفهمم چطور خشونت با عدم شفقت همارز تلقی میشوند.
خشونت، عمل است، فعل است و رفتار است؛ در حالی که "عدم شفقت" یک حس است... برخی از ما قرار گذاشتهایم که از اعمال خشونت -چه در مقام روش و چه در مقام اصل- دوری کنیم؛ اما فکر نمیکنم قرار گذاشته باشیم همه حسهای درونیمان را هم کنترل کنیم... یعنی این بخش دوم به نظرم بیش از اندازه شخصی است که البته اصلا منظورن این نیست که عیبی برش وارد است.
یعنی ما میتوانیم در مقام یک فرد، با خودمان کنار بیاییم و خودمان را جوری تربیت کنیم که از رنج دیگری -هر جقدر هم دوستنداشتنی- خوشحال نباشیم و حتی غصه بخوریم؛ اما دقیقا این احساس چیزی است که به نظر من نمیشود برای کانتکستهای عمومیتر ازش انتظار کارایی داشت.
این نوشته خیلی ذهن منو مشغول کرده است...
-
|2009-11-21 14:26:58 روياگفت:اگر دشمنمان را ببینیم که رو به هلاکت است، آیا در دل خشنود خواهیمبود؟ اگر تیغه گیوتین را ببینیم که بی دخالت ما بر گردن مخالفی فرود میآید، آیا باید خاموش و راضی به تماشا ایستاد؟
اگر دوری از خشونت را نه به عنوان روش، که به عنوان اصل برگیریم، آیا میتوان چنان از شفقت تهی شد که از درد مهلک دیگری خشنود بود؟
خب بايد ديد مخالف يا دشمن داره به حق از بين مي ره يا به قول شما گيوتين بر گردنش فرود مياد يا به ناحق.
به نظرم اينجا ملاك متفاوت مي شه. ديگه مهم نيست دوست باشه يا دشمن. چون انسان به خاطر رقت قلبي اي كه ذاتن از اون برخورداره، در مقابل هم خشونتي بي تاب مي شه مگر اينكه جز و انسانهاي استثنا باشه كه كم اند.
ملاك اونجا مي شه حق و باطل بودن. نه دوست و دشمن بودن. و زياد هم نبايد به خوشحال شدن و نشدنش فكر كرد. بايد ديد راهي در اجتماع به واسطه ي اين اداي عدل و حق هموار مي شه يا نه؟!
-
|2009-11-21 15:06:10 نصیرالدین جعفریمقاله بسیار جالب و عمیقی بود. من از دو پاراگراف آخر خیلی لذت بردم. ممنون.
-
|2009-11-21 17:00:37 ناشناس[زخمي شدن روح يك انسان چه خود عاملش باشد چه ديگري و چه اين انسان خشن باشد و يا رئوف چه دروغگو باشد يا راستگو چه خودفريب باشد چه فريب خورده درهرحال روحي جراحتي برداشته كه بر جسم نيز تسري يافته روح آدمي زاده اي زخم خورده و اين در اولين گام احساس خوشايندي بر ديگر آدمي زاده ندارد.
-
|2009-11-21 17:04:40 مرتضیجبهه بودن افراد نشانه چیست؟
به قول دوست عزیزم امینی " صدام هم در جبهه بوده است" محصولی هم در جبهه بوده است.
بری بودن ما از خشونت به این معنی نیست که ما نباید خوشحال باشیم از عاقبت فردی که معلم دروغ بوده است در جامعه ما!
بری بودن از خشونت صرفاً یک روش اعتراضی است به القاب و انصابی که به ناحق به تک تک و کلیت سبزها وارد شده است.
بری بودن از خشونت باید یک متد اعتراضی باقی بماند تا بفهمند که باتوم ها و فشنگ ها را تا یک حد معین می توانند به کار ببرند.
بری بودن از خشونت شهدای ماست که در کمال سکوت رفتند و تنها نامشان مانده است.
بری بودن از خشونت یعنی ببینیم که مسئول منفی چهار بشود وزیر رفاه!
یعنی صاحب منفی چهار بگوید ای بابا چه کسی به کوی دانشگاه حمله کرد.
بری بودن از خشونت یعنی دکتر بشیند در مقابلت و بگوید که تو جاسوسی و خائن به نظام و تو در مقابل او را به رافت و عدالت بخوانی!
کردان اصلاً مهم نیست!
کردان یک نماد است. یک نماد کاملاً غیر عادی که سوبژکتیوته بودنش را مدیون ننگ است.
ارزش کردان به نهی اش است.
ارزش کردان به مرگش است. همانطور که عدم دروغ منوط به راستی است، عدم وجود کردان نیز نشانه ای از برگشتن وجدان به جامعه است.
نبود کردان ، نبود کردانیسم است و نبود دوستان و اربابانش
-
|2009-11-21 22:23:50 احمدگفت:نبود کردان ، نبود کردانیسم است و نبود دوستان و اربابانش
فکر نکنم این طور باشد. انسانها می آیند و می روند و فرهنگ ها می مانند. این کردان نیست که تقلب می کند یا دروغ می گوید، این فرهنگ ماست. همان فرهنگ ایرانی - اسلامی که ادعایش را داریم. کردان و احمدی نژاد، دو نمونه بسیار معمول از این فرهنگ هستند.
-
|2009-11-21 23:53:48 مرتضیاین کردان نیست که تقلب می کند یا دروغ می گوید، این فرهنگ ماست. همان فرهنگ ایرانی - اسلامی که ادعایش را داریم.
اتفاقاً من نظری غیر از این دارم. اگر توقع این است که ذهنیت جامعه همین فردا تغییر کند خوب مثال شما درست ایت اما فرهنگ یک امر کاملاً کند است تا جایی که حتی راکد به نظر میرسد و این کندی باعث ان می شود که تغییر به چشم نیاید.
وقتی که عامل یک فعل و کنشگر خاص در میدان حضور نداشته باشد مطمئناً فعل امتداد و ادامه نمی یابد.
وقتی کسی نباشد که عامل دروغ است نمی توان انتظار داشت که دروغ امتداد یابد.
جامعه ما جامعه دروغگویی نیست. جامعه ما جامعه سرکوب شده است. جامعه ای که مجال نداشته و ندارد.
جامعه ای که تک تک تفرادش از بدو تولد با الزامات عجیب و غریب درگیرند.
فرهنگ ما نواقص شدیدی دارد ولی نباید با چشم بسته بر آن کوبید.
یادمان نرود که خودمان هم ایرانی هستیم.
من دروغ نمی گویم ما دروغ نمی گوییم. زمانی که خود در کوچک ترین کارها دروغ می گوییم و یا راست نمی گوییم نباید دیگری را متهم کرد.
تغییر فرهنگ باید با تغییر تک تک کنشگران آغاز شود و اولین قدم تغییر فرهنگ عدم حضور نماد فعل قبیحه است.
-
|2009-11-21 22:36:21 مریممن فکر می کنم اینجا ما باید دو مساله را از هم تفکیک کنیم؛ کردان به عنوان یک شخص حقیقی؛ انسانی معمولی از نسل بشر و کردان به عنوان یک "نماد" از دروغ و تقلب و کلا مثلا رذایل اخلاقی.
آنچه اینجا نویسنده ما را به آن دعوت میکند، این است که از این منظر هم به کردان نگاه کنیم که او فرزند آدم هم هست؛ وگرنه کردان به عنوان یک نماد را که بحثی دربارهاش نداریم و همه رذایل اخلاقی را محکوم میکنیم.
حالا بیایید ببینیم کردان صرفنظر از معنایی که بهش دلالت میکنه، یه آدم هم هست عین همه؛ حالا از این منظر، وقتی در بستر مرگ افتاده، ما چه موضعی در مقابلش باید داشته باشیم؟
-
|2009-11-21 22:36:59 احمدمقاله رویکردی دارد که من اسمش را می گذارم : "سندرم خوشباوری ساده لوحانه انسانهای فرهیخته"!
حکومت ایران مدتهاست این سندرم را شناسایی کرده و از آن حداکثر استفاده را برده است. مثلا هی به غرب نشانه هایی می دهند که این دفعه دیگر مذاکرات به نتیجه می رسد و به توافق می رسیم و اینطوری هی آنها را فریب می دهد و زمان می خرد.
زمانی که انتخابات برگزار شد یکی از همین انسانهای فرهیخته مطلبی نوشته بود که اصلا از کجا معلوم که تقلب شده و شما هیچ مدرکی ندارید و از کجا معلوم این دفعه احمدی نژاد راست نگفته باشد!
و...
متاسفانه رفتار احمدی نژاد و دار و دسته اش آنچنان از هنجارهای اخلاقی دور است که وقتی یک فرد فرهیخته با آن مواجه می شود دچار اشتباههای ناگوار می شود. زیرا انسان فرهیخته همیشه می خواهد درجه ای از خطا برای خودش متصور شود و حدی میانه را بگیرد. حالا در موقعیتی است طرف مقابلش منهای بینهایت است و او از سر ساده لوحی می خواهد میان یک عدد و منهای بینهایت میانگین بگیرد.
-
|2009-11-22 00:29:08 آذینمقاله جالبی بود اما به نظرم امد که در این نکنه که شاید البته مستقیما به نکات آخر مقاله ربطی نداشته باشد ( و باید همین جا بگویم که با آن نکات کاملا موافقم) باید دقت بیشتری کرد .
نویسنده می پرسد
"
آیا محال است که یکی در صف نخست نبرد، دلیرانه رزمیدهباشد و زمانی پس از آن، آلوده زشتیهای فراوان شدهباشد؟"
به نظر من جواب این سوال این است که بله، تقریبا محال است. نکته به نظر من نه در "جبهه بودن" که در
" صف نخست نبرد دلیرانه رزمیدن"است. به نظر من خیلی بعید است که کسی تجربه مرگ یا از جان گذشتگی را داشته باشد، یا آن درجه از شهامت و رشادت و روحیه ایثار گری را تجربه کرده باشد و بعد به جایی برسد که برای مقام و پول اینگونه حقیر عمل کند، به خصوص عامل خرد کننده فقر هم در میان نبوده. آن کس که می تواند برای ارزشی از جانش بگذرد تجربه ای می کند که او را از افتادن هایی چنین هولناک نجات می دهد. فراموش نکنینم که صرف در جبهه بودن نشان روحیه ایثار گری و رزمندگی و دلیری نیست. در جنگ های دیگری در طول تاریخ بشری هم هر کس که در جنگ و جبهه بود الزاما دلیر و ایثار گر و مبارز نبود . در جنگ ایران هم اگر چه خیلی ها داوطلبانه رفتند، همه برای ایثار گری و دلیری نرفتند و همه هم ایثار گری نکردند..
. تکته اصلی به نظر من اما همان هاست که در اخر مقاله گفته شده. جبهه رفته یا نرفته، دلیر یا بزدل ، ایثار گر یا منفعت طلب ، بیماری و مرگ دیگری هیج جای شادی ندارد اگر که انسانیم.
-
|2009-11-22 07:40:45 مصطفی ناطقاز همهٔ دوستانی که نظر موافق یا مخالف دادند ممنونم و معذرت میخواهم که زودتر نرسیدم پاسخ بدهم.
به دو نکته باید اشاره کنم که در متن اصلی یادداشت مجال طرح کردن و پروراندنشان نبود و فکر میکنم پاسخ من به بیشتر نظرهای انتقادی هم بر مبنای همین دو نکته باشد.
یکی آن که موقعیتهای اینچنینی، مانند بیماری سخت و مهلک یک دشمن (و پروایی ندارم که کسی مانند کردان را دشمن بخوانم) برای خود من به منزلهٔ موقعیتهایی هستند برای یادآوری این که نوع انسان به طور کلی ضعیف است و وقتی انسان بدکاری گرفتار چنگال بلایی میشود، رقتانگیزتر از وقتی است که انسان شریفی را گرفتار درد ببینیم. وضعیت کردان به نظر من ترحمبرانگیز است و در مقابل، وضعیت زندانیان جنبش سبز اگرچه آزاردهنده است، اما رقتانگیز نیست، چرا که آنان جای شرمساری بر کردار خویش ندارند و در چشم ما سربلند و بلکه مایهٔ سربلندی خود ما هستند.
نکتهٔ دیگر، منشأ این نگرش و ارتباط آن با نفی خشونت است. اگر میگوییم خشونت بد است (و بادا که بر این گفته پای فشاریم و بر مبنای آن عمل نماییم)، چه مبنای اخلاقی یا فکریای برای نفی خشونت داریم؟ باز به نظر من دریافتی که از انسان و سرشت انسان و جامعهٔ انسانی داریم، باید زیربنای فکری خشونتزدایی باشد. اگر مبنایی فکری برای اصول اخلاقیمان نداشتهباشیم و تنها بر دریافتهای احساسیمان متکی باشیم (مانند وقتی که خواهان توقف اعدام و سنگسار هستیم)، اولاً در برابر کسانی که خشونت میورزند و آن را نهادینه هم میکنند، حرف محکمی برای حجت آوردن نداریم. آنها میتوانند ما را به دلنازکی و ضعف نفس محکوم کنند و اگر زیرسازی فکری نداشتهباشیم، چه بسا که در این مورد حق هم با آنان باشد. ثانیاً بدون پشتوانهٔ عقلی، خشونتزدایی دوامی ندارد، چنان که هیچ فضیلت دیگری هم بی پشتوانهٔ فکری نمیپاید. اصلاً یکی از بزرگترین مشکلها (یا به نظر من، بزرگترین مشکل) در جامعهٔ کنونی ایران، همین بی پشتوانه شدن اخلاق است. اخلاق به طور سنتی با دین گره خوردهبود و از وقتی مردم به خاطر فساد حکومت دینی از دین زده شدهاند، اخلاق هم با دین به سوی خاکروبهدان روانه شده. به نظر من خیلی مهم است که الآن جامعههای اخلاقگراتر جهان را ببینیم (از همه نوع، دینی تا ضددین) و سرمایه عمومیای را که پشتوانهٔ اخلاق فردی و جمعیشان کردهاند بیاموزیم. این کار حیاتی است. بدون انرژی هستهای و شبیهسازی گوساله هم میشود زندگی کرد. حتی اگر سرمایههای تاریخیمان به تاراج برود (که تا حد زیادی رفتهاست)، زیانش قابل مقایسه نیست با این که در تهران نمیدانید بر اساس کدام اصل فکری مشترک به موتورسوار متخلف بفهمانید نباید در پیادهرو براند.
حالا اگر پشتوانهٔ فکری محکمی برای خشونتستیزی داشتهباشیم، به نظر من نمیتواند مستقل از نوع نگرش ما به سرشت انسان و درماندگی ذاتیاش در این جهان باشد، و این احتمالاً خودبهخود مجبورمان خواهدکرد بر امثال کردان ترحم کنیم. اصلاً ترحم به درد همین وقتها میخورد. وگرنه انتظار ما از بازجوهای اوین و سپاه این نیست که بر زیدآبادی (برای نمونه) ترحم کنند، چرا که بازجوها محق نیستند که بخواهند ترحم کنند. توقع ما از آنها به سادگی این است که آدم باشند. به نظر من همه جا باید به اصول فکری مشترکی رجوع کرد، هرچند در هنگام کنش اجتماعی ممکن است ملاحظههایی لازم شود.
یک نکتهٔ دیگر هم که در متن یادداشت فقط اشارهای کوتاه به آن داشتم، وابستگی کردههای مختلف انسان به یکدیگر است. این که پرسیدم آیا محال است کردان زخمی جنگی باشد و آن کارهای دگر را هم کردهباشد، بیشتر پرسشی استفهامی بود.
خیلیها را میشناسیم که چنین کردههای متضادی در دورههای مختلف زندگیشان داشتهاند. عباس عبدی را ببینید که در صف مقدم حملهٔ شوم به سفارت آمریکا بود و اکنون از صاحبنظران اصلاحطلبی است. کتابهای اخلاق آیتالله خمینی را بخوانید (مخصوصاً شرح حدیث جنود را) و آنها را بسنجید با کردههایش در ده سال پایانی عمرش. به نظر من مهم است که نمونههای مثبت (مانند عبدی) را بپذیریم و نمونههای منفی را هم ممتنع ندانیم. این هوشیاری به نظر من برای خودمان هم حیاتی است. مبادا فکر کنیم اگر امروز برای جنبش سبزمان قدمی برداشتیم، از نظر اخلاقی رویینتن میشویم و خودمان متر اخلاق میشویم. این اشتباهی است که از قهرمانها، جنایتکاران مخوف میسازد و البته من و تو که خود را قهرمان هم نمیدانیم، نه؟
-
|2009-11-22 13:33:59 مریم
گفت:سرشت انسان و درماندگی ذاتیاش در این جهان
چرا؟
این پانوشت نکتههای جالب زیادی داشت؛ کلا میشد موضوع یادداشت دیگری هم باشد!
درباره اینکه حالا در شرایط فعلی جامعه ایران، چه چیزی را باید پشتوانه اخلاق کرد باید خیلی بحث کرد و دقیق شد و نوشت و خواند و دید و شنید.
من که فکر میکنم عمیقترین بحران جامعه ایران، نه حکومت خراب، نه جنگ سنت و مدرنیته بلکه بحران سقوط اخلاق در جامعه است؛ البته حکومت دینی بیاثر نبوده است اما همه گناه به گردناش نیست.
بحث مفصل است...
-
دقیقا به خاطر همین بی اخلاقی های نهادینه شده در فرهنگ ایرانی اسلامی !!! باید بفهمیم که با روی کار امدن شخصی مانند موسوی هم کاری از پیش نمی رود به قول معروف اگر خود امام زمان هم بیاید ما عوض بشو نیستیم . مشکل ما احمدی نژاد نیست ، مشکل ما در همین دروغها و پارتی بازی ها و تنگ نظری ها ،اخلاقهای فاسدی که داریم وجود دارد
احمدی نژاد برایند خود ماست که از دل خود ما بوجود آمده و رشد کرده
ما با چه کسی دشمنی می کنیم ؟ به چه کسی مرگ بر ... می گوییم ؟
این یک تف سر بالاست که به یقه ی خودمان بر می گردد .
به نظر من اصلاحات واقعی و مبارزه ی واقعی از جای دیگری باید شروع شود . از خودمان از خانه هایمان از ادارات و محل کار از سر مزرعه و از همین کوچه بازار و روز مرگی هایمان ....
هر کس هر جایی که ایستاده از خودش سوال کند اگر کارش جایی گیر پیدا کرد آیا از پارتی و سفارش حاضر است بگذرد و امر خود را به روش سالمی پیش ببرد ؟ و اگر جوابش جوابش " نه " بود بیهوده دم از اصلاحات و جنبش سبز نزند زیرا اگر برای رسیدن به هدفمان هنوز هم می توانیم وسیله را توجیه کنیم اگر حتا یک روحیه ی انقلابی تمام عیار داشته باشیم از درون همین جنبش ، دیکتاتوری دیگری بیرون خواهد آمد و دوباره باید دست حسرت بگزیم که :
صد رحمت به .... !
Powered by !JoomlaComment 4.0 beta2
| < قبلی | بعدی > |
|---|



















حقا که این آقای جوانفکر خیلی ^%&^&*&)**)(*&!!@#× Beeeeeeeep تشریف دارند.