
اين يك گزارش ژورناليستي نيست. يك گزارش غير ژورناليستي هم نيست، اصلاً گزارشي در كار نيست. شرح ماوقعي است اندر احوال عاشقان، هنگام وصال.
ديدار آفتاب
عليرضا حسن خاني، روزنامه نيم نما
اين يك گزارش ژورناليستي نيست. يك گزارش غير ژورناليستي هم نيست، اصلاً گزارشي در كار نيست. شرح ماوقعي است اندر احوالات عاشقان، هنگام وصال. وصل در نگاه، وصل در حضور عشق، حضور بي كلام، عاشقي كردن با نگاه و رسيدن با نفس. همين كه نفس به هواي نفسهايش گره ميزني كافيست. در محضر رفاقت عاشقي كردن، حكايت ديگري است. با همراه و همسفران عاشقي كردن، قند مكرر است. شهدِ شيرينِ عسل، طي طريقِ عاشقي در عالم رفاقت است. رفاقت، حديثي است كه با نام او معنا پيدا ميكند. نام بلندي كه عاشقانه ها را در تجليگاه شكوهمند وصل، در رفاقت معنا كرد. حالا ديگر دير زماني است كه شهره شهريم در اين عشق ورزيدن. چه باك از اين شهرت كه مرا... ما را... عقل و عشق از اين نام مرتفع است. نام بلند مسعود كيميايي كه جنون را چه زود به مقصد مي رسيم در حضورش.

1- جمعه، سينما ناهيد، دروازه دولاب
زمان موعود جمعه است. عصر اين جمعه به دلگيري هميشه نيست. شوق ديدار است كه دل را بيتاب خروج از محبس تن ميكند، وگرنه ما و اين دل، خوئي ديرينه كردهايم به هرچه محبس است. سينما ناهيد، دروازه دولاب. ميعادگاه عاشقان، امروز اينجاست. محراب اينجاست. ما كجا و دستان عليلمان كجا و گردن فراز او كجا؟ رضاست كه به صادق خان توانِ گفتنِ "دست در گردن شما... بشيم هم قد شما..." را دارد. من را همين افتخار كه بتوانم سر روي كفشش بگذارم بس است. اما نه، گمان نميكنم طاقت همين را هم داشته باشم. من و او در يك قاب؟! مگر با ميكروسكوپ عكس مرا بگيرند و كنار قامت رعناي او درشت نمائيم كنند... بيخيال، كجا خوش؟ هر جا كه بوي نفسهاي او جاري. در صف ايستاده و سرك ميكشيم تا كي اين فرش قرمز براي تحملِ قامتِ بلند انساني چنين دانسته، بر خود ببالد و به ما نيز فخر بفروشد. دريا به جرعهاي كه تو از چاه خوردي حسادت مي كند... خيابان شكوفه اين بار غير از دود و بوق و ماشين، پذيراي عاشقان مسعود كيميايي است. جمعيت در خيابان موج ميزند. ترافيك از انبوه مردم كيلومتر ها درازا پيدا كرده. ماشين پشت ماشين، محبس تنهاي بيمار شده. بوق از بوق نميبرد.



2- سينما: وعده گاه قديمي عشاق
جايمان را توي سالن پيدا ميكنيم و در صندلي آرام ميگيريم، هوس عكاسي به سرمان ميزند. دوربين عاريهاي كه از برادر همسرم گرفتهام را ضميمه دوربيني كه از بزرگ جمعمان: «علي آقاي اميري» قرض ميگيرم، ميكنم و ميروم سمت سن براي عكاسي. اطراف آقاي كيميايي به شدت شلوغ است و عكاسها مشغول گرفتن عكس و مردم در حال گرفتن امضاء. من هم سر خودم را با گرفتن عكس گرم ميكنم.
اكبر معززي و احمدرضا احمدي

رضا يزداني

جواد طوسي

جمشيد ارجمند و جلال پيشوائيان

3- خورشيد در ويزور طلوع مي كند
دور و بر آقاي كيميايي خلوت شده بود. خيلي بايد عكاس حرفهاي و صبوري باشي تا بتواني عكس خوبي از ايشان شكار كني. به همين سادگي رخ نمي دهند. چند قدم بيشتر با كوه هوش و دانش با بغض فروخورده لبهاي بسته دانائي فاصله نداشتم. نفسم به شماره افتاده بود، نه!!... نفسهايم از شماره افتاده بود. كوهي از يخ در پيشاني داغم داشتم. كوه از حرارت آفتابِ فهميدهاي كه در برابرم بود آب ميشد و تنم خيسِ خنكِ شرم از نادانستگيهايم ميشد. آخرين ذراتِ ته ماندههايِ آب نشدهام را جمع كردم و جلو رفتم.
-" آقا اجازه ميديد يه عكس ازتون بگيرم؟"
با لبخند مهرآگينش نگاهي به من انداخت. ادب را دوست ميدارد. ادب چيست؟ ادب كردن كجاست؟ ادب براي دو انسان هم تراز است. من از شرم نا تواني و كم بودنم، چنين شرمگينم و گرنه ادب كردن در برابر شما كه آدابي جداگانه دارد.
از رضا وام گرفتم. خودش به فريادم رسيد. در زمان لكنت هم، خود اوست كه گره از قفل سينه باز مي كند: "آقا! شما كه تو عكس باشيد، اون عكس بره سينه ديوار، ديوار ديگه نمي ريزه..." و با خودم گفتم: "شما خودت ديواري..."
لبخندي بنده نوازانه زد. به خيالش شايد، شاگرد خوبي آمدم. اينهم از جان رعناي او ميآمد و گرنه چون من گنگي كجا و شاگرديِ آفتابي چون او كجا؟
خورشيد در ويزور دوربين عاريه طلوع كرد و شد اين:

دستان ناتوانم از شرم آنقدر لرزيد كه زبانم به اعتراف آمد: آقا دستم مي لرزه... و عكس با دوربين عاريه برادر همسرم شد اين:

4- عوامل روي سن
پس از پايان كار عكاسها رضا يزداني براي خواندن ترانه حكم روي سن رفت. عجب صداي خوبي دارد. چه ترانه سراي خوبي است يغما گلروئي، هرچند كه مي دانم خط اصلي و آهنگ اين ترانه ها زائيده شعر و شعور بلند كيميايي است.

پس از اجراي يزداني، نيما حسني نسب مجری مراسم از عوامل فيلم خواست تا روي سن بيايند. عوامل فيلم يك به يك روي صحنه رفتند و هر يك در مورد فيلم و همكاري با كيميايي چيزي گفتند.

معززي گفت: امروز بعد از 30 سال اتفاق بسيار خوبي براي كيميايي افتاده و اميدوارم اين اتفاق براي همه بيفتد.
تورج منصوري فيلمبردار فيلم گفت: همكاري با كيميايي خاطره بسيار خوبي براي من است. من به نمايندگي همه عوامل پشت دوربين صحبت ميكنم و اميدوارم اين فيلم بتواند رنگ و بوي همه ما را به صحنه منتقل كند.
پولاد كيميايي نيز به نمايندگي از بازيگران جوان فيلم گفت: از حضور چنين جمعيتي در سالن، انرژي زيادي گرفتيم و اضافه كرد: از همين جا دست پدرم را ميبوسم.
فرزين قره گوزلو آهنگساز جوان فيلم گفت: كيميايي دستگيري از جوانان را دوست دارد و كمكي است براي آنها تا بتوانند وارد سينما شوند.

نيكي كريمي نقشش را متفاوت و جذاب توصيف كرد و گفت: خوشحالم بعد سالها دوباره اين فرصت دست داده تا كنار آقاي كيميايي كار كنم. او همچنين اضافه كرد، فرصتي كه در اختيار داشته كم بوده و آرزو مي كرد اي كاش نقشش طولاني تر بود.

پس از اهداء هدايايي كه سايت سينماي ما باني اين مراسم براي عوامل در نظر گرفته بود، رضا يزداني بار ديگر روي سن رفت و اين بار ترانههاي پدر و پسر را كه براي تيتراژ پایانی فيلم رئيس خوانده بود، اجرا كرد.
5- احمدرضا بود...
مستندي پخش مي شود كه در آن كيميايي شعر احمدرضا... را مي خواند و توضيح كوتاهي در مورد رابطهاش با احمدرضا ميدهد و مي گويد: « بي احمدرضا، به سر نمي شود...»
احمدرضا احمدي در حاليكه حاضران او را ايستاده تشويق ميكنند به روي سن ميرود. او ابتدا مثل هميشه با يكي از شوخيهاي نابش شروع مي كند و بعد مي گويد: «براي ما كه اهل باند بازي نيستيم، در كان فرش قرمز پهن نميكنند، امروز كه روي اين فرش قدم گذاشتم به خودم و مسعود افتخار كردم كه براي ما اينجا فرش قرمز پهن شده». استاد احمدي سپس اضافه ميكند: «سن و سال ما گذشته از اينكه بخوايم با كسي تعارف، تيكه پاره كنيم. من و مسعود رو هميشه متهم كردن به بيسوادي، بگذاريد لوموند و گاردين راجع به آنها كه فرانسه بلدند مقاله بنويسند، آنها براي اين سينما چه كردند؟ بي ادعا ميگويم ما فتح كرديم و بازهم فتح خواهيم كرد. ما افتخارمان بودن در اينجاست و اين جمعيت امشب ثابت كردند كه مسعود همچنان محبوب است». او سپس اضافه كرد: «من زياد مقاله نوشتم اما بهترين مقالهاي كه نوشتهام در مورد مسعوده، به اين خاطر كه نخواستم ادبيات ببافم». او گفت : «بيشترين شعرهايش را به مسعود تقديم كرده و اضافه كرد همان طور كه هميشه گفتم، من فقط با يك نفر مسابقه دارم. اونهم مسعوده».

اينچنين بود كه جمعيت ايستادند تا استاد مسعود كيميايي روي سن در نظرگاهِ دور دستي همچون بندرگاهي در افق هايِ لايتناهي، به استاد احمدرضا احمدي پيوست. در آغوش هم، ريشه هاي رفاقتشان پيوندي دوباره خورد و عشق را در آغوش رفاقت به تن هاي خسته هم گسيل كردند. بعد كيميايي از مردم، محبت آنها و لطف هميشگي كه به او داشته اند تشكر كرد. از حضور و صميميت فضا گفت و خواست تا همه با هم به ياد عباس شباويز تهيه كننده تازه درگذشته قيصر سكوت كنند. سپس كيميايي از احمدرضا گفت و اينكه چه بسيار از او آموخته. پس از آن قدري از محاكمه در خيابان گفت و اينكه فيلم خوبي شده و از مردم دعوت كرد تا فيلم را ببينند. او اضافه كرد: «از من مي پرسند چرا اين سينما را انتخاب كردهاي؟ من ميگويم جاي ديگري نداشتم. اينجا محله من است و كودكي ام اينجا گذشته». هديه اي را كه سايت سينماي ما براي اين مراسم و به پاس يك عمر فعاليت هنري تهيه كرده بود، توسط احمدرضا احمدي به مسعود كيميايي اهدا شد.



6- محاكمه در خيابان
چراغ ها در حضور آفتاب بي مصرف اند. بايد غروب كنند. خورشيدي بر پرده مي تابد. فيلمِ مسعود كيميايي... محاكمه در خيابان...

"حاكم اصل رو پيش شما مي برم... "
هفته آينده اگر عمري باقي بود نقد كامل بيست و هفتمين طلوع خورشيد بر پرده نقره اي را تقديم خواهم كرد.
-
|2009-11-19 09:54:28 ناشناستداعی خاطرات یکی از بهترین شبهای عمرم. چه خوش گذشت! دیدن حس و حال ناب شما همیشه غریب و دیدنی است . گوهری نایاب است این روزها عشق ورزیدن بدون هیچ طلبی از مرشد و یار.این حس پاک ستودنی است.
-
|2009-11-19 17:19:02 علیرضاعاشقانه های ما در نگاه به آسمان ها سر می کشند. عاشقانه های ما در آغوش رفاقت به بستر مرگ می روند. ما عاشق می مانیم و عاشقشانگی می کنیم تا به قول احمدرضای عزیز به آرزوی بزرگمان که رفتن از خوابی به خواب بزرگتر است، برسیم.
-
|2009-11-19 11:09:01 روياچه گزارش جامع و كاملي. بعيد مي دونم هيچ سايتي اينطور جامع گزارش از اين مراسم داشته باشه.
-
|2009-11-19 17:14:46 علیرضالطف شماست خانم سردبیر. اما معمولاً بقال ها نمی گن ماستمون ترش بود!!!
سایت سینمای ما گزارشش خیلی کامل بود. به هر حال مجری مراسم بودن. روزنامه ها چندخطی اشاره کرده بودند. خبرگزاری مهر و فارس عکاس و گزارش داشتند و گزارش خوبی هم داشتند. اما مهم ترین بازتاب خبری بود که فاینشنال تایمز از این مراسم ارائه کرده بود.
-
|2009-11-19 15:19:14 پارسایه چی که تو چهره کیمیایی جالبه اینه که چشماش هر لحظه منتظر باریدنه...چه موقع خندیدن...چه موقع شادی...چه موقع ناراحتی...چه از پشت عینک...
یه نگاه به عکس اول بندازین...دقیقا معلومه...
واقعا جالب و خوندنی بود...
-
|2009-11-19 17:24:09 علیرضادشت ها، دریاها، کوه ها و آسمانها در نگاهش موج می زنند. موج، موج عظمت است و افق، اقیانوس بی انتهای دانستگی و دانش. ما نظاره گان خاموشیم، پا در گل بر ساحل این اقیانوس تکیه به مهر فراخ رفاقت داده ایم و در تماشای این اقیانوس بی انتها، حیرانیم.
-
|2009-11-19 15:23:43 پارسااون موقع خندیدن و شادی رو به یه منظور به کار بردم....پشت هم ردیف شدن ولی...
-
|2009-11-19 19:22:09 ناشناسنه دیگر این سر سودایی را سر باز ایستادن نیست
زبان ما الکن است که چه خوش گفتی شما ... آفتابی دیگر است ... تیغه چاقو تیغه من بود ... از این جنون با دعا هم بر نمی گردم ... توان من نیست که سر از این شوریدگی بردارم از من نخواه که از تو نمی خواهم که چشمان ما به هزار زبان با هم در سخن اند که من می بینم آنچه می گویی ... نه از این جنون به هزار نذر هم بر نمی گردم ... جنون من راه به سلامت دارد ... باز هم هوای این عقل زخمی را عشق است ... شله و شیدا با اسب میام با یه زخم چاقو به جای هفت تیرم ... اما سوار این اسب خبر خوشی به ارمغان نمی آرد ... خبر کوتاهه اما تلخه حسن آقا برادر بزرگ آقای کیمیایی پشت پا به این دنیا زد و کوله بست و رفت تا نغمه گیتار کارینا محزون تر شود به احترامش کلاه از سر بر می داریم که بزرگی از کنار مان می گذرد.
-
|2009-11-19 22:24:18 علیرضاخبر بد پیش پیش میاد. حسن آقا مرد؟! احمدرضا گرفتار تختبند سی سی یوست؟ جمشید لایق و عباس شباویز و نیکو خردمند رفتند؟ خبر بد خودش میاد... خبرهای بد تری هم درراهه. اما خبر بد اصل، گرفتاری ماست. بند ماست. نکبت بندبند ماست. بلاروزگارش به ما رسید رفیق. جنون ما کجا رو به سلامت دارد؟ این سلامت را سرسلامتی آن یار، آن یاران به جامت زدم و نوشیدم. بگذار کرور کرور جان نکبتیمان در برود از این تنهای خسته... بلکه آنی، لحظه ای شود بر دمادمِ دمیدن های بزرگان. عقل شریف شما و جان خسته ما گره با نگاه، از هم باز می کنند. دیر زمانی است که رو به سوی امام زاده فقط می خواهم به امام زاده برسم. خیال برگشتن ندارم... چون شما... نذر و نیاز حدیث لفاظی است و آرزوی بقا... ما کی بقا خواستیم جز باقی این جنون؟ خسته ام رفیق خسته... نغمه گیتار کارینا در آن آرامسایشگاه صوت حزین لحظه های تنهائی ما بود. تنهائی من و تنهائی تو و تنهائی همه. حالا گمانم کارینا کنج همان آرامسایشگاه بازهم دونسا اسپانولا اورینتال اثر گرانادوس... انریکو گرانادوس را می نوازد تا نغمه های تنهائی خودش، ما و همه گان را به جانهای خسته مان بریزد.
-
|2009-11-19 23:48:50 امینیسلام آقای حسن خانی . ما که هی سراغ گرفتیم در بی طاقتی از دوری شما گفتند رفته اند مأموریت. به هر حال خوشحال از این که دوباره خواندمتان و بهره بردم از تان
من متأسفانه نه درک آنچنانی از موسقی دارم نه از فیلم . گاهی که شما نقد می نویسی آنچنان با تعجب و تحیر میخوانمش که هرکسی نگاهم کند می فهمد مغزم دارد با حداکثر ظریفیت کار می کند تا بهمدش . لذت بردم از این نوشته . کلمات را فهمیدم . شور و احساس را هم و شیفتگی در یک امر مهم را . لذت بردم از نوشته و از پیام این نوشته .
-
|2009-11-20 01:28:55 علیرضاآقای امینی رفته بودم ماموریت برای تهیه این گزارش. شما هم لطف داشتی که یاد ما بودی و سراغمون رو گرفتی.
اینقدرها هم که شما به ما لطف داشتی ما قابل محبت نیستیم. شما بزرگوارید که وقت گرانبهاتون رو پای خوندن نوشته های ما حروم می کنید.
-
|2009-11-20 02:03:24 امینیتصمیم دارید صدا در بیاورید از این کلمات استفاده می کنید ؟ بنده مرهون محبت شما و همکارانتان هستم و کاش خدمتی از دست بر می آمد در حد توان انجام می دادم در تشکر از شما تمام نائیان خوب . دوم اینکه خودتان بزرگوارید . بنده هم خودم خودم را مشناسم . وقت خودم هم به خودم مربوط است ولی فکر کنم آن را در اینجا هدر نداده ام هیچ کلی هم بهره برده ام . آخر اینکه این همه هستن برای فتواین حروم حلال دادن . شما دیگه خودت رو آلوده اش نکن !
-
|2009-11-20 15:44:22 مرتضي مظفريتمام شور و شعف و هيجاني را كه مدت هاست در ادبيات دنبالش مي گردم در پاراگراف اول نوشته اتان يافتم ،كلماتي روان همچون رود، پر از طنين و آهنگ همچون زندگي،پر از صداقت و معرفت همچون رفاقت هاي مرادتان، پر از حرمت به موهاي سفيد استاد پر از احساس لطيف ديدار،ديدار بزرگ مردي كه بيش از 40 سال شيره جانش را با سخاوت تقديم هنر ايران زمين كرد،پس نه فقط اين ستايش نامه لطيف و زيبا را كه با ادبياتي سحرانگيز(كه به حق شايسته قلم شماست)كه با تك تك كلماتش به دست هاي استاد بوسه مي زند را مي ستايم ،بلكه به احترام قلم اين متن و مقصودش با افتخار از جاي به نشانه احترام بر مي خيزم::
شرح ماوقعي است اندر احوالات عاشقان، هنگام وصال. وصل در نگاه، وصل در حضور عشق، حضور بي كلام، عاشقي كردن با نگاه و رسيدن با نفس. همين كه نفس به هواي نفسهايش گره ميزني كافيست. در محضر رفاقت عاشقي كردن، حكايت ديگري است. با همراه و همسفران عاشقي كردن، قند مكرر است. شهدِ شيرينِ عسل، طي طريقِ عاشقي در عالم رفاقت است. رفاقت، حديثي است كه با نام او معنا پيدا ميكند. نام بلندي كه عاشقانه ها را در تجليگاه شكوهمند وصل، در رفاقت معنا كرد. حالا ديگر دير زماني است كه شهره شهريم در اين عشق ورزيدن. چه باك از اين شهرت كه مرا... ما را... عقل و عشق از اين نام مرتفع است
ما با ضيافت مسحور كننده و عاشقانه سيد و قدرت سر سفره شريف رفاقتشان هنگام نوش خواري مست كرديم،آن جا كه بهروز مي گفت:
"وقتي گريه ام مي گيره،هنوز اميدوار مي شم جون دارم"
ما با درد قيصر گريستيم آن جا كه به خان دايي گفت:"به هركي گفتم نوكرتم،با اين خنجر زد وسط جيگرم" آري آقاي حسن خاني ما با فيلم هاي كيميايي زندگي كرديم،قد كشيديم.
هرچند سال كه به ضيافت فيلم هايش با عشق مي نشينيم با خود اين جمله هاي عاشقانه را زمزمه مي كنيم:
"وقتي رفتي نفهميدم كي داره مي ره،حالا كه اومدي مي فهمم كي اومده،هنوزم كم حرف مي زني،هنوزم ماتي،هنوز تو چشات عشقه،حتماً هنوزم دروغ نمي گي،عين يه كفتر رو شونه من،صفاي قدمت استاد"
-
|2009-11-20 21:24:08 علیرضاآقای مظفری...
دختره اومده بود همین جا با پسره حرفش شده بود، می گفت: غیرت و مردونگی دوباره داره مد می شه. ما چی کار کنیم که از این مد نمی اوفتیم؟
من کیم؟!
اینا که شما گفتی به من نمی چسبه. ادبیات و این حرفها مال اهلشه. شرح حال ما حدیث دلبستگی و مهر و شاگردی است. ارادت می نویسه. ارادت آقای قلمه. کلمات شرح شیدائی است. شاگردی کردم... می خواستم شاگردی کنم، شد بندگی. اگر چشمت باز باشه و حواست جمع، زودت دست میاد که از کی میشه یاد گرفت و بنده کی شد. ما چشم و حواسمون یه جا رفت دنبال این مرد... این بزرگ مرد، نفهمیدیم کجای کار گیر کردیم؟ ندونستیم چه قدر اومدیم و چه قدرش مونده. حالام واموندیم. اینا همش از واموندگیه. حالا دیگه بهش می گیم جنون. لغت خوبیه واسه حال ما گمونم. حالا دیگه هوای جنون می برمون تا ته خط. مام نمی خوایم از اتوبوس این خط بیایم پائین تا برسیم ته خط. آخه می دونی مهم ترین درسمون رو هم تو این کلاس از همین خورشید گرفتیم: درست رفتن از این دنیا درس اول و آخره. حالا دیگه تمام زندگیم، زندگیمون ... افتادیم دنبال اینکه عین سلطان، یه جوری درست و حسابی کلکمون کنده بشه. آقا مرتضی زیاد شد، دارم زیاد می گم اما هی باید بگم... باید بگم با صدای حبیب با همون لحن حبیب با بازی خوب بهداد: آقا مرتضی! من کیم؟؟!! شما بزرگی, این از هوش و دانستگی شما میاد که حرف دل ما به دلت می شینه وگرنه اینا حدیث همون جنونه که گفتم. منم باید به عزیز پر مهری مثه تو بگم: تو روزگاری که حس و راز و مهر مرده، ندیدم مثه تو.
حرف آخر: قدر خودتون رو ... قد خودتون رو که اینقد بالاست، اینقد درسته و آدرسو درست اومده تا اینجا... با رفاقت ... تو دریای رفاقت، هواشو داشته باشید و بهش برسید که از این هم بالاتر بره و رشید تر بشه.
-
|2009-11-21 01:52:40 نصیرالدین جعفریخیلی جالب بود. اگر اشتباه نکنم این دومین گزارش اختصاصی نیم نما باشد. من هیچ مثل شما بر مقوله سینما و مسعود کیمیایی تمرکز نکرده ام و کتمان نمی کنم که دانش و مطالعه شما را هم ندارم. مسعود کیمیایی برای من تداعی کننده فیلم گوزن هاست. فیلمی که همیشه ذهن مرا با خود می برد. فیلمی که واقعا از زمان خودش جلوتر بود و نمی دانم تا به حال چند بار آن را دیده ام ولی هر بار نکته ای در آن می یابم که تا به حال به آن توجه نکرده بودم.
http://www.iranactor.com/FILMS/old/image/gavaznha.jpg
-
|2009-11-21 14:05:23 اميدعليرضاي عزيز. ازين كه ميبينم تو اين جامعه در هم و بر هم ما كه همه مثلا سرشون شلوغه و كسي سراغي از پيشكسوتا و هنرمندايي كه يه عمر واسه فرهنگ اين مملكت زحمت كشيدند نميگيره،برگزاري مراسم تجليل و نگه داشتن حق استاد و شاگردي و به جا آوردن رسم ادب جاي بسي شكرگزاري داره. اين روزا عادت شده كه كلاغ رو رنگ كنند و جاي قناري بفروشن ، ولي نه،هنوز يه عده هستن كه فرق كلاغ و قناري رو خوب ميفهمن! ممنون.
-
|2009-11-21 19:14:02 ناشناس - درست رفتن درس اول و آخرههیچ جای رفاقتمون ترک ور نداشته ... بعضی رفاقتها جاش یه جور دیگه س رفاقت ما از پرده سینما گذشته ... رفاقتهای سینمایی دیدنی ترن ...حال
می کنم که پز این رفاقت رو بدم ... از سینما زده بیرون گیج ... ملنگ ... شیدا ... اما هیچی این جنون نمیشه که من می دونم و تو رفیق از صندوق در اومده ... رفیق من ما هم اگه خوب نیگا کنی از یه گنجه قدیمی زهوار دررفته میایم بیرون ... ما تو هوای حسد نفس می کشیم اما این حسد هم دیدنیه ...حتی توش عاشقانه داره ...تازه این عاشقانه است که حسوده اما من این حسد رو و این حسود رو درست مثل خودت دوست دارم این درست شد یعنی خوب شد .... کاریه .
نواهای دور می آید ، ستاره من هنوز سوسو می زند از اطاق بغلی صدای پیانوی ژرار می یاد باز هم رکوییم آلمانی ... هنوز خون تویه چاله آب تلالو آبی دارد و من هنوز چشم به در دارم که ...
ما کجای زندگیمون رو می بازیم ؟ ( دلم گرفت ...حتی فکزش هم می تونه افسردم کنه)
| < قبلی | بعدی > |
|---|


















