شده تا به حال از متولی، از آقابالاسَر، از رئیس، از بزرگترمان، از آن کسی که قدرتی مافوق ما دارد تقاضا کنیم در مورد ما تجدیدِنظر کند ؟شاه و وزیر
مریم رمضانی، روزنامه نیمنما
این بخش از داستان اولیور توییست را بهخاطر دارید؟ حتماً دارید. مگر میشود فراموش کرد؟ به کم بودن غذایش اعتراض داشت. ظرف کوچکاش را برد جلوی مأمور تقسیم غذا که با آن هیکل بزرگ و صورت بادکردهاش با خشم به او زل زده بود، و تقاضای غذای بیشتر کرد. درست است که میترسید ولی سیر نشده بود و به عنوان نمایندهی بچههای همیشهگرسنهی نوانخانه این شرایط را نامنصفانه و ظالمانه میدید. مردک، نه تنها قلب نداشت بلکه چون از سیری به حد ترکیدن رسیده بود، و قدرت مانور داشت و ملاقه و دیگ دست او بود، نه ضعف اولیور را میدید و نه تاب جسارتاش را داشت. این کار اولیور یعنی که راضی نشده است و توقع وضعیت بهتری دارد ولی این توقع بعضی جاها جرمی نابخشودنی است و حتی ممکن است مجازات مرگ در پی داشته باشد. غذا که هیچ، زندانی شدن هم به بدبختیهای اولیور اضافه شد، آن هم در حالیکه مسئول نوانخانه دائم شوکت ایزدی را توی سر اولیور و دیگران میزد.
روزی برای جوانی ده سال حبس بریدند و حکم به نفی بلداَش دادند، که از نگاه هر انسان شریف و حساسی مجازات زیادی بود برای جوانی که به مقتضای سناش هنوز به کنار خانواده بودن محتاج است. یعنی اگر به زندان میرفت و به امید عدل و رأفتی که این نظام قضایی هر روز تبلیغاش را میکند نمیماند، در آستانهی چهلسالگی از حصار بیرون میآمد ولی روی پاهای خوداَش. حالا ولی این جوان وجود خارجی ندارد، متأسفانه. اعلام میکنم که اینجا ایران است. جایی که میشود به طرفةالعینی جان مردم را بهظاهر قانونی گرفت.
ناباورانه از خوداَم میپرسم: کجای دنیا تجدیدِنظر معنایی غیر از تقاضای انصاف و تدقیق میدهد؟ شده تا به حال از متولی، از آقابالاسَر، از رئیس، از بزرگترمان، از آن کسی که قدرتی مافوق ما دارد تقاضا کنیم در مورد ما تجدیدِنظر کند و دوباره حرفها و دفاعیاتِمان را بشنود؟ شده تا به حال بخواهیم منصفانهتر به مورد ما رسیدگی کند؟ حتماً شده. آدمیزاد جدا از این که خود را محق بداند یا نه، حتی اگر ندامت و پشیمانی هم در کار نباشد باز به دلسوزی، رحم و انصافِ نوع بشر، و آدمهایی چون خوداَش از همین آب و خاک امیدوار است. تلختر از این نمیشد. مثل این میمانست؛ کسی را که به یک سیلی که در گوشاش نواخته شده اعتراض دارد، این بار با پسگردنی و لگد روانه کنیم.
خانم سهرابی اینجا به خوبی موضوع را مطرح کرده و حرفی باقی نگذاشته ولی نمیشود به سادگی از این فاجعه گذشت. هر چه فکر کردم دیدم نمیتوانم از چیز دیگری بنویسم. از چیزی غیر از این، که کسی که به رحمت و رأفت این حکومت امیدوار بود جاناش را پای امیداَش گذاشت. گذشته از آن، این یک اعدام و اقدام سیاسی بود. در واقع تنها روشی که این حکومت فاسد و محتضر پیش روی خود میبیند زهرچشمگرفتن است. پیاماَش این است که اگر به عدالت ما شک دارید و به حکم ما اعتراض دارید بسمالله، بیایید جلو تا تجدیدنظر کنیم و پوستِتان را بِکَنیم.
اگر قرار است یک دادستان در مقام شاکی به تنهایی و به آسانی بتواند مرگ یک جوان را میسر کند پس وای به حال این قوهی قضاییه با این دبدبه و کبکبهاش. چند کودک بهتر این قوه را اداره میکردند تا آقایان قضاتی که خود را در مقام شاه میبینند و دادستان را در مقام وزیر. شاهِ داستان ما، دل در گرو رفاه مردماش ندارد، عدلگستر نیست و به این، خبث طینت وزیر درباری را هم اضافه کنید. میتوان یک داستان نوشت. از تکتک وقایع به ظاهر شرعی که در این مملکتِ سوخته اتفاق میافتد. میشود داستان نوشت ولی دریغ از نقدی که بر جانهای خاموش مؤثر بیفتد.
-
|2009-11-14 19:58:45 میم. ر.چیزی که همزمان هم از تعجب شاخ های من را در می آورد و هم نفرت عجیبی در من ایجاد می کند (که هر کاری می کنم نمی توانم جلویش را بگیرم) سکوت مقامات است. هیچ کس خود اش را جوابگو نمی داند. نه تأیید می کنند نه تقبیح. مثل موش توی سوراخ گم می شوند. در واقع صادق لاریجانی به عنوان مسئول مستقیم این جریانات ضد انسانی (حالا غیر قانونی اش به کنار) خود اش را به آن راه زده. پدر احسان پسر اش را و آخرین لحظاتی را که می توانست با او باشد در زندان کردستان رها کرده بود و آمده بود تهران تا شاید کاری از دست اش بر بیاید. فکر نمی کنم جز دربان یا مأمور جلوی در کسی به آن بیچاره جوابی داده باشد یا لااقل همدردی ای کرده باشد.
کاش خجالت آمپول داشت... و می شد به این ها ترزیق کرد.
-
|2009-11-14 16:40:51 امینیپروردگارا ، بلائی بر من فـرود آمده است که همـانا گرانی آن مـرا در هم شکستـه است ، و گرفتـاریـهایی بر من تـاخته اسـت که تحمل آن بر من گـران است . ( صحیفه سجادیه ـ ترجمه مرحوم دکتر اسداله مبشری ـ ص 41 . نمیدانم تا حالا با خانواده یک اعدام شده که در محدودیت قرار گرفته و حتی نمی تواند برای از دست رفته خود یادبودی بگیرد همنشین بوده اید ؟ آن رنجی که در آن هنگام می برند تمام عدالت را به چالش می کشد . متشکر خانم رمضانی که موجب شدید باز به این موضوع پرداخته شود .
-
|2009-11-14 19:59:27 میم. ر.خوشبختانه نه. برخوردی نداشته ام. واقعاً نمی دانم ظرفیت بودن در کنار چنین خانواده ای را داشته باشم یا نه. حتی نمی خواهم سعی کنم که تصور اش کنم. فکر کنم چنین زمانی لال بشوم.
جمله ی تکاندهنده ای گفته اید، "رنجی که تمام عدالت را به چالش می کشد"... اصل ماجرا همین است. درست جایی که ظاهراً قانونی که باید مظهر عدالت باشد اجرا می شود، بی عدالتی ی بزرگ زاده می شود.
من هم از توجه شما سپاسگزار ام.
-
|2009-11-14 20:05:43 سهرابيچه نكته ي به جايي رو اشاره كرديد. كه اميد تجديد نظر خواه به تخفيف و بخشش هست نه به تشديد و تركش!
قابل تامل بود. اي كاش قاضي تجديد نظر هم لحظه اي افكار شما در ذهنش جاري مي شد.
افسوس
به قول آقاي اميني به چالش كشيده شدن تمام عدالت بود و بس!
براي كسي كه روزها و دقايقش پر از ماده و تبصره و چشمش به عدالت و عدل است هيچ چيزي تلخ و درد اورتر از اين نيست كه تمام اثر ماده و قانون جلوي چشمش تيره و تار بشه و بپيچه در هم و بشه طناب دار يه نفر ...
ممنون خانم رمضاني
-
|2009-11-15 01:47:49 میم. ر.مرسی. واقعاً انگار هر چه بگوییم کم گفته ایم.
آدم به امید روزهای خوب زنده ست ولی شاعر هم می فرماید:
پند گفتن با جَهول خوابناک
تخم افکندن بُوَد در شوره زار
-
|2009-11-14 23:33:53 مریمخانم رمضانی نمی دونم مصاحبه شیرین عبادی رو در این باره شنیدید یا نه.
فرض خیلی جالبی ارائه کرده بود. از خانواده احسان خواسته بود قبل از دفن کردن اش از پزشک معتمدشان بخواهند او را معاینه کند...
عبادی این فرض را مطرح کرده بود که از آنجایی که این اعدام بسیار عجیب و غریب بود، نکنه که این بنده خدا از قبل توی زندان و زیر شکنجه فوت کرده باشه. به این خاطر که باز هم به طرز عجیبی به خانواده اش هم اجازه نداده بودن قبل از اعدام ببیندش!
نکته دوم هم درباره اعدام یک جوان کرد دیگه است. من امروز دیگه خبری ندیدم که بالاخره اعدام شد یا نه. اما جمعه شب رادیو زمانه و دویچه وله گزارش دادن که سحر شنبه قرار است این فرد هم در سقز اعدام بشه...
واقعا در حالی که دارند قبایل بلوچ را مسلح می کنن، من اصلا سر در نمیارم چرا دارن کردها رو همین جوری پشت هم اعدام می کنن...
| < قبلی | بعدی > |
|---|



















قساوتش برای دیگری و خجالت و حسرتش برای ما!
جوانان ما قربانی مقدس مابی آقایان است. زمانی وی را به چند ده سال حبس محکوم می کنند زیرا که نظام مقدس است و هر کس خوشش نیاید از این نظام محارب است و زمانی که می گوییم تجدید نظر یه قداست دستگاه قضا بر می خورد دادستان جانت را به گرو شرافتش می گیرد.
به جد خجلم